تبليغاتX
از تو گفتن

از تو گفتن

صفحه اصلي

ارتباط با ما

آرشیو مطالب

خوش آمديد

منوی کاربری

با نام تو

با نام تو، و باور همراهي تو، و به اتکاي تو گام برمي‌دارم.

در کنارم ديدنت، چه باشکوه است. حمايتت را حس کردن، چه دلپذير است.

به شکر موهبت اميدي که در دلم به وديعه گذاشتي، مي‌توانم جسارت ياري خواستن از تو را پاس بدارم.

مولاي من! زيباترين نام، نام تو و کلامي است که تا انعکاسش در قلبم مي‌پيچد، غوغا مي‌کند، اي مهرت خانه‌نشين قاب دلم.

براي کل لحظات، و تا ابد در بند بند وجودم مرئي بمان. در اوج سردرگمي و ناآرامي مرا از آرامش لبريز کن، مهربانم!

عطر حضورت را از مشام مشتاق جانم، حتي لحظه‌اي دريغ مدار، که بودنت را هر لحظه ديدن، سعادتي غير قابل وصف مي‌دانم.

وقتي با تو سخن مي گويم از آن همه خوشبختي مست مي‌شوم. چون خوب واقفم حتي براي لحظه‌اي با تو سخن گفتن، تو خود مرا خواسته‌اي. تو بر من منت گذاشتي، تو مرا به ضيافت ديدارت خوانده‌اي.

آن‌دَم که ميهمان توام، هرچندگاه با چشماني باراني و گاه با شادي آسماني از لطفت به وجد مي‌آيم، حس بودنت با ذره ذره‌ي وجودم يکي مي‌شود و درمي‌آميزد. شکوه آن‌لحظه آن‌قدر ديدني است که در هيچ وصفی نگنجد.

صدايت که مي‌کنم، قلبم آرام مي‌شود. چشم اميد که به تو مي‌دوزم، از هيچ نمي‌ترسم.

وقتي به اتکاي تو گام برمي‌دارم و صلاح و عاقبت کار را به تو مي‌سپارم، آن‌چنان با معجزه‌هاي آسماني‌ات به وجدم مي‌آوري که در لمس اتفاقاتي که فراي معجزه است، کلمات را به خاطر حقارتشان در وصف احساساتم سرزنش مي‌کنم.

کمکم کن تا با تو عهدي بندم، از تو ياری مي‌خواهم، پيش از هر چيز خودت را مي‌خواهم. از تو ايماني ناگسستني و باوري استوار مي‌خواهم. در بهترين و بدترين شرايط توکل را شکيبايي متين، در اوج بي‌تابي و بي‌قراري، و در صعب‌ترين شرايط، سهل‌ترين آرامش را مي‌خواهم.

و در آخر اي بالاترين موهبت زندگيم، مولاي من، بدان دوستت دارم و از پس ثانيه‌ها، انتظارت را مي‌کشم.

نوشته شده توسط زهره لولوئی | لینک ثابت | موضوع: |

همیشه ساحل دل های عاشق    به یاد چشم دریا بی قرار است

 فضیل بن یسار گفت: دربـاره آیه "یوم ندعـوا کل اناس بامامهم"  ـ روزی که هر دسته ای از مردم را با امامشان مـی خوانیـم ـ  از امام صـادق ـ علیه اسـلام ـ پرسیـدم، فرمودند: ای مفـضل! امامت را بشنـاس پس اگر امامت را شناختی، چه این امر (ظهور دولت حقه ائمه علیهم السلام ) به زودی انجـام پـذیرد یا به تـاخیر بیـفتد بـرایت فرقـی نخواهد داشـت. و هر کس که امامش را بشناسد و قبل از قیام صاحب ایـن امر بمیرد، مانند کسی است که در سپاه ایشان بوده باشـد، بلکه منزلت کسی را دارد که زیر پرچم او نشسته باشد.

شاها من ار به عرش رسانم سریر فضل             مملوک آن جناب ام و محتاج این درم

گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر                 این مهر بر که افکنم ؟ این دل کجا برم؟

نوشته شده توسط زهره لولوئی | لینک ثابت | موضوع: |

حيات حسيني

خوش بخت و خوش بختي

                              بد بخت و بدبختي

مردم گمان مي كنند:

هر كه ثروت فراوان تر، امكانات مفصل تر، قدرت و احترام بيشتري دارد خوش بخت است. آنها چون خوش بختي را در راحتي مي بينند هر كه زندگي راحت تري دارد را خوش بخت و هر كس را در رنج و سختي است بد بخت مي دانند.

 بياييم اين بار به هواي قرب به سالار شهيدان و در جستجوي حياتي حسيني خوش بختي و بدبختي را از منظر دو پدر مهربان امت يعني رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و اميرالمومنين عليه السلام ببينيم تا شايد زمينه ي اجابت اين دعا فراهم شود كه : اللهم اجعل محياي محيا...

آنچه مي خوانيد بعضي از علائم خوش بختي و بدبختي است كه از كلام نوراني اين دو بزرگوار برگرفته شده است.

بدبخت كسي است كه :

•        بر گناه اصرار داشته باشد(پيامبر اكرم)

•       از خواسته هاي دلش پيروي كند.(اميرالمومنين)

•        از عقل و تجربه اش نفعي نبرد.(اميرالمومنين)

•        دوست خود را فريب دهد.(اميرالمومنين)

خوش بخت كسي است كه:

•       اميرالمومنين عليه السلام را دوست بدارد و از ايشان اطاعت كند.(پيامبر اكرم)

•       فضل و مقام ما اهل بيت عليهم السلام را بشناسد و به وسيله ما به خدا نزديك شود و در محبت ما خالص و يك دل باشد به آنچه فرا خوانديم عمل كند و از آنچه نهي كرديم دست بردارد.(اميرالمومنين)

•       خويش را در اصلاح خود به رنج و زحمت اندازد.(اميرالمومنين)

  • به كارهاي خير توفيق داشته باشد.(اميرالمومنين)
  • از خود حساب كشد.(اميرالمومنين)
  • به علم عمل كند.(اميرالمومنين)

راستي گفتيم مردم خوش بختي را در راحتي مي بينند، آيا به نظر شما اين فكر درست است؟ در حقيقت آنها مي گويند خوش بخت كسي است كه مثلا صد سال در راحتي باشد، اما خوش بخت واقعي كسي است كه صد ها هزار سال در راحتي باشد و كارش به بهشت ختم شود.

اميرالمومنين مي فرمايند:

 خوش بخت ترين مردم كسي است كه لذت فاني و زودگذر (دنيا) را به خاطر لذت باقي و ماندگار (آخرت) ترك كند.

كليه روايات از ميزان الحكمه نقل شده بود.

 

نوشته شده توسط زهره لولوئی | لینک ثابت | موضوع: |

حیات حسینی

زندگي با حسين عليه السلام يعني زندگي بي گناه،

         هر دمي كه با گناهيم، با حسين نيستيم؛

                  و هر زمان كه با حسينيم، از گناه دوريم.

                                                           اين حيات حسيني است.

صحبت ترك گناه كه مي شود مي گوييم نمي توانيم، نمي شود!

حرف تقوي كه مي شود، با خود مي گوييم ما را به تقوي چه كار؟! تقوي كار مردان خداست!

آيا مي توان نزد سالار شهيدان از نمي توانيم و نمي شود و بي تقوايي سخن گفت؟

اگر مي شد به محضرش رسيد؛ اگر مي شد به جمال نورانيش چشم دوخت؛ اگر مي شد از دو لب مباركش كسب فيض كرد؛ چه مي فرمودند اگر مي شنيدند آلودگي ما را به گناه و عجز ما را در ترك آن؟!

مردي خدمت امام حسين عليه السلام آمد و عرض كرد:

من گنه كارم و قدرت ترك گناه ندارم، مرا موعظه اي كنيد.

حضرت سيد الشهدا عليه السلام فرمودند:

افعل خمسه اشياء و اذنب ما شئت:

فاول ذلك لا تاكل رزق الله و اذنب ما شئت.

والثاني: اخرج من ولايه الله و اذنب ما شئت.

والثالث: اطلب موضعا لايراك الله و اذنب ما شئت.

 والرابع: اذا جاء ملك الموت ليقبض روحك فادفعه عن نفسك و اذنب ما شئت.

والخامس: اذا ادخلك مالك في النار فلا تدخل و اذنب ما شئت.

پنج كار انجام بده و هرچه مي خواهي گناه كن:

اول: رزق و روزي خدا را نخور، وهرچه مي خواهي گناه كن.

دوم: از ولايت و قلمرو حكومت خدا بيرون برو، وهرچه مي خواهي گناه كن.

سوم: جايي را پيدا كن خدا تو را نبيند، وهرچه مي خواهي گناه كن.

چهارم: وقتي فرشته مرگ براي قبض روح تو آمد، او را از خودت دور ساز، وهرچه مي خواهي گناه كن.

پنجم: وقتي مالك دوزخ تو را وارد جهنم مي كند، وارد نشو، وهرچه مي خواهي گناه كن.                                           (بحارالانوار، ج75، ص126)

نوشته شده توسط زهره لولوئی | لینک ثابت | موضوع: |

نیکو رسم انتظار (بخش آخر)

حضرت موسی ـ علیه السلام ـ موعود بنی اسرائیل

    مشقت و سختی زندگی، بنی اسرائیل را فراگرفته بود و روزگار آنها را سیاه کرده بود. پشتهایشان از غم، خم شده امنیت از خانه ها رخت بربسته بود. مردانشان را می کشتند. کودکانشان را سر می بریدند. حتی طفلان را از شکم مادرانشان در آورده، گردن می زدند.

    و این همه نه چیز تازه ای بود و نه غیر منتظره که از سالها پیش، از این روز خبر داشتند و خود خوب می دانستند که این رنج پایان نخواهد یافت مگر به قیام مصلح و به ظهور منجی که او را می شناختند. صفاتش را می دانستند. نام و نشانش را در خاطر داشتند. می دانستند که او نیست مگر موسی بن عمران از فرزندان لاوی بن یعقوب.

     چهار صد سال انتظار کشیدند تا ظهور کند و بیاید و آنها را از یوغ ستم نجات دهد. در چنین حالی بشارت ولادت او جانی تازه در بدنهای خسته شان دمید نیرویی تازه گرفتند و امید، به زندگی شان رنگ ورویی دوباره داد.

     عالمی در میانشان بود پاک سیرت، درستکار و نیک رفتار که سخنانش همیشه مایه آرامششان بود و قلبهای خسته شان را آرامش می بخشید. به دنبالش فرستادند که به یاری ما بیا، ما را کمک کن که ما رنجوریم و در دام سختی افتاده ایم. گره به کارمان بسته شده و این گره جز به دست تو باز شدنی نیست.

      در شبی مهتابی مردم را جمع کرد و به صحرایی برد تا به دعا و مناجات بپردازند. لطف خدا را شامل حال خود کنند و از دوران غیبت بکاهند. در همین حال جوانی را دیدند که بر مرکبی سوار است و به سوی ایشان می آید در حالی که لباسی از خز به تن کرده بود. عالم قوم وی را شناخت زیرا که اوصاف موسی ـ علیه السلام ـ را می دانست. به پایش افتاد و او را در آغوش گرفت. سپس سر به شکر برداشت که چشمش به جمال موسی ـ علیه السلام ـ روشن شده و عمرش او را یاری داده تا دیدگانش به این سعادت نایل شوند.

     دیگران نیز او را شناختند، به پایش افتادند و از او طلب چاره کردند. موسی ـ علیه السلام ـ نیز از خدا  خواست  تا در فرج مردم تعجیل کند و در کارش گشایش فرماید و دوباره از دیده ها شان پهان شد.

      این غیبت دوباره، سخت تر از غیبت اول بود و این تنهایی و سرگردانی  بنی اسرائیل را سخت و ناگوار آمد.  دوباره نزد عالم آمدند و از او تقاضا کردند که با آنها باشد. و آنها را راهنمایی کند و دستشان را در این گمراهی بگیرد.

       او نیز به آنان آموخت و راه  راست را به آنها نشان داد  آنان چهل شبانه روز به درگاه الهی ضجه و ناله کردند و ظهور مصلح را خواستار شدند تا آن که خداوند آنان را یاری نمود وبه آنان خبر داد که از مدت این غیبت یکصد و هفتاد سال کاسته است. 

       بنی اسرائیل به شکرانه این خبر خدا را ستایش کردند و بسیار ستودند.

       خداوند نیز این شکرانه و سپاس را تقدیر کرد و موسی و هارون را ماموریت داد تا آنان را از شر فرعون برهاند.

       آنها این مژده را بسیار گرامی داشتند و شادی کردند و باور کردند که هر نعمتی از جانب اوست و به حقیقت اقرار کردند وبه این اعتراف زبان گشودند که هیچ خیر نیست مگر از جانب پروردگار و آنچه هست از جانب اوست. او نیز این اعتقاد را پاداش داد و فرج را نزدیک تر نمود.

       امام صادق ـ علیه السلام ـ پس از نقل این داستان می فرمایند :

     " شما نیز این گونه اید، اگر به همین نحو رفتار کردید و خالصانه فرج را خواستار شدید، خداوند گشایش را بزودی نصیب ما خواهد کرد اما اگر این گونه نکنید، کار به روال معمولی خود بسوی پایانش خواهد رفت."

       پروردگارا، کدام عالم پارسایی است که به نزدش رویم تا ما را به کوتاه کردن شب غیبتمان رهنمون شود و کیست که راه نجات را از این بیابان سرگردان به ما بنمایاند؟! آیا شود که ما نیز از بنی اسرائیل بیاموزیم و به شکر و دعا، صبحی زودتر و طلوعی نزدیک تر را برای خود رقم زنیم؛

      اَللهُمَ اَرِنی الطَّلعةَ الرَشیدة و الغرَّة الحمیدة .... و عَجِّل فَرَجَه وسَهِل مَخرَجَه .

   ما نیز می خواهیم تا از سال های غیبت بکاهی و فرج عاجل را هدیه پیشگاه امام زمانمان نمایی که سخت آرزومند بر طرف شدن غم ها از چهره مبارکش هستیم.

نوشته شده توسط زهره لولوئی | لینک ثابت | موضوع: |

حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ و فرزندش

    قحطی، کنعآن را فرا گرفته بود. خشکسالی به مردم فشار می آورد. گرسنگی و کمبود غذا، اهالی شهر را آواره کرده بود. هر یک برای یافتن قوتی ناچیز بسیار تلاش می کردند و به جستجوی آذوقه به هر سو می رفتند.

    خاندان یعقوب ـ علیه السلام ـ نیز بسان دیگر کنعانیان گرفتار قحطی بودند. غم فراق یوسف هنوز در دل یعقوب ـ علیه السلام ـ التیام نیافته بود که بار خشکسالی نیز بر بارشان افزود.

    در مصر، عزیزی بود دادگر و دور اندیش که آوازه عدالتش از مرز های مصر گذشته، کنعان را در نوردیده بود و پسران یعقوب ـ علیه السلام ـ نیز دانسته بودند که نعمت در نزد عزیز مصر بسیار است و او با سخاوت به همه کس می بخشد. غافل از این که سر چشمه خیر و نعمت، همان یوسف آنان است که نادانسته از دست دادند و او را از خود راندند اینک آن یوسف از آن مصریان شده و باید دست طلب به سوی مصریان بگشایند.

     پدر را اجازت گرفتند تا به طلب آذوقه، نزد عزیز مصر رفته و برای زندگی گندم فراهم کنند. پدر نیز به آنها اجازه داد. تنها بنیامین را نزد خود نگهداشت تا از یوسف ـ علیه السلام ـ یادگاری و بر زخم دل مرهمی باشد.

     برادران به طلب آذوقه راهی مصر شدند. عزیز را خواستند؛ عزیز را دیدند. آذوقه طلبیدند؛ گندم یافتند آذوقه بار زدند. ولی یوسف را نشناختند. زیرا که اینان یوسف را نمی خواستند. یوسف آنها گم نشده بود و در پی او نبودند. پس او را نیافتند هر چند که در برابرشان نشسته بود. و سپس به کنعان برگشتند.

   برادران یوسف به مصر به نزد یوسف آمدند در حالی که او برادران را شناخت ولی آنها یوسف را نشناختند.

    بار دیگر با اجازه پدر قصد عزیمت به مصر کردند و خواستند بنیامین را با خود ببرند تا سهم بیشتری نصیبشان گردد ولی پدر به آنها اجازه نداد، سپس با اسرار زیاد آنها پدر رضایت داد و آنان را به حفظ او سفارش کرد و همراه آنان بسوی مصر فرستاد.

     کنعانیان گمراه آمدند و در برابر یوسف نشستند. او آنها را نگریست؛ آنها نیز او را دیدند. او با آنها سخن گفت؛ آنها نیز صدای او را شنیدند، ولی یوسف را نشناختند زیرا  که  خواهان یوسف نبودند. گندم می خواستند و به طلب آن آمده بودند. سر چشمه نعمت خود را به آنان نمایاند ولی آنها به سبوی آب، بسنده کردند و از چشمه جوشان، رو بر تافتند.

     باز عزم کنعان کردند و به سوی پدر بازگشتند. ولی این بار نادم و حقیقتاً پشیمان. چرا که نه تنها یوسف پدر را ربوده بودند بلکه امانت او را نیز حافظ نبودند. بنیامین را نزد عزیز مصر گذاشته بودند و نزد پدر اظهار توبه و پشیمانی می نمودند. پدر آنان را بخشید و به سوی مصر بازگرداند تا یوسف و برادرش را بیابند.

     کنعانیان مجدداً سفر کردند، باز هم قصد مصر و برای دیدار عزیز، ولی این بار به جستجوی گمشده خویش آمده بودند. نه آذوقه می خواستند و نه گندم.  یوسف ـ علیه السلام ـ را می خواستند و برادرش. و یافتند او را که در نزدشان بود.

     نطلبیدیم که پیدا کنیم. نخواستیم که بیابیم. و الا او در بین ماست. رفت آمد می کند. ما را می بیند و مارا می شناسد ولی ما او را نمی شناسیم. عزیز مصر پنهان نیست، چشمان ما او را جستجو نمی کند.

    "  اگر به اندازه مرغ گمشده خانه تان به دنبال او بگردید او را خواهید یافت."   

نوشته شده توسط زهره لولوئی | لینک ثابت | موضوع: |

نیکو رسم انتظار

حضرت ابراهیم خلیل ـ علیه السلام ـ

    " ای پدر، چرا خدا را رها کرده بتها را که چشم و گوشی ندارند و هیچ رفع حاجتی از تو نمی کنند، می پرستی ؟ پدرم، با شیطان همراه مباش که شیطان ، گنهکاری بزرگ است و خدا را نافرمانی و عصیان نمود من از روزی سخت می ترسم که تو را با دیگر عصیان گران عذاب کنند. پس پند مرا بپذیر که من از علمی آگاهم که تو آگاه نیستی."

     ابراهیم ـ علیه السلام ـ آرام آرام، حرف های خود را در گوش آزر می خواند شاید در جانش نفوذ کند و قلب سخت او را بشکافد. ولی افسوس که تیرگی ضلالت در جان او، راه را به سوی هدایت بسته بود و روزنه ای  باقی نگذاشته بود، سپس از ابراهیم  ـ علیه السلام ـ روی گرداند و او را  تهدید کرد  که اگر دست از این سخنان برنداری تو را سنگباران می کنم.

    آزر نمونه ای بود از قوم نادان و سیاهدل ابراهیم ـ علیه السلام ـ که هر یک به نوعی از او روگردان شده او را پس می زدند و وسایل آزار او را فراهم می آوردند. افسوس که اینان همشهریان و آشنایانی بودند که او را می شناختند، با او بزرگ شده بودند و با نیکی هایش انس داشتند. این " آزر" و دیگر مردم بابل دشمنانی بودند در لباس دوست و بیگانگانی در لباس آشنا.

    حرف های دلنشین ابراهیم ـ علیه السلام ـ گوش های ناشنوای آنها را سخت آمد و به قلب سیاهشان سنگینی می کرد. آتش کینه و نفاق نه تنها درونشان را سوزاند که آتشی عظیم ساخت، برای سوزاندن ابراهیم ـ علیه السلام ـ

تا راه درست را بدیشان ننمایاند و راز سعادت را برایشان فاش نکند. ابراهیم ـ علیه السلام ـ جوانی بود که بهتر از پیران می دید و بهتر از آنان می شنید. کهولت سن برای بابلیان جز سختی قلب و شقاوت سینه و تعصبی جاهلانه بهره دیگری نداشت. در میان آتش نیز پروردگارش را خواند و از او یاد کرد و فرزندانی صالح خواست تا او را در بندگی خدا یاور باشد و در عبادت او ابراهیم ـ علیه السلام ـ را همدلی کنند.

           قوم حجت و برهانش را شنیدندو گفتند باید بر آتش خانه ای بسازید و او را در آتش بسوزانید. نمرودیان قصد مکر و ستمش کردند ما هم آنان را پست و نابود ساختیم. و ابراهیم گفت من به سوی خدا می روم که البته هدایتم خواهد فرمود. بارالها مرا فرزند صالحی که از بندگان شایسته تو باشد عطا فرما. پس مژده بردباری به او دادیم.

     جوانی، صافی قلب و روشنی دیده را برایش به ارمغان آورده بود و این زیبایی درونی برایش گلستانی ساخت سراسر امنیت تا مامنی باشد برای وی و نشانی باشد بر نمرودیان گمراه. و هم بشارت فرزندانی صالح و بردبار  را شنید تا آسوده خاطر شود و دلش آرام بگیرد.

    سال های زیادی از رسالت ابراهیم گذشت و جوانی او را به پیری گرایید. اگر چه زیادی سن بر او اثر گذاشته بود اما او تمامی این عمر بسیار را در راه هدایت مردم کوشیده و همچنان به بشارت الهی امیدوار بود. زیرا که خداوند را صادق الوعد می دانست و قلبش به ایمان خدا مطمئن گشته بود.

    خداوند نیز این امید انتظار او را بی جواب نگاشت و وعده خود را اجابت کرد. به او فرزندانی صالح عطا کرد که پیغمبرانی نیکو بودند و مردانی بزرگ را تربیت کردند.

    آنک، منتظران به هوش باشید که خداوند، ما را نیز وعده کرده است و خدا وعده را البته اجابت خواهد نمود.

     وَعَدَ اللهُ الذینَ امَنُوا مِنکُم وَ عَمِلوا الصالِحاتِ لَیَستَخلِفَنَّهُم فِی الاَرضِ کَمَا استَخلَفَ الَّذینَ مِن قَبلِهِم و لَیُمَکِّنَنَ لَهُم دینَهُمُ الذی ارتَضی لَهُم وَ لَیُبَدِّلَنَهُم مِن بَعدِ خوفِهِم اَمناً یَعبُدُونَنی لایُشرِکونَ بی شَیئاً وَ مَن کَفَرَ بَعدِ ذلِکَ فاُولئِکَ هُمُ الفاسِقُونَ.

ادامه دارد...

نوشته شده توسط زهره لولوئی | لینک ثابت | موضوع: |

نیکو رسم انتظار

       انتظار عملی است نه چندان سهل و آسان، و نه آراسته به قامت ناآراستگان.

عملی است با جلوه های گوناگون که هر جلوه آن فراز وسیعی از بلندای تاریخ است و تاریخ دیانت نکته های بسیاری از انتظار دارد.

     برای انتظار باید کوشید، تلاش کرد، مرحله ها را پشت سر گذاشت و گوهر دل را به جلوه انتظار نشاند که هر فعل منتظر درسی از درسهای برگزیدگان الهی است.

     پس بنگریم آنچه را که باید دید و بیاموزیم آنچه را که باید آموخت.

 حضرت نوح ـ علیه السلام ـ

 قوم نوح ـ علیه السلام ـ قومی سرکش و طوغیانگر بودند که جهالت و بت پرستی سراسر زندگی شان را فرا گرفته بود و جز اندکی از آنها نوح را نپذیرفتند و رهنمون های او را فرمانبردار نشدند. کوشش بسیار او جز تمسخر و گریز ثمری نداشت. هر چه بیشتر سخن می گفت، کمتر گوش می سپردند، هرچه پند می داد، کمتر می فهمیدند و هر چه راه می نمود، کمتر پیروی می کردند.

گفت: بار الها قومم را شب و روز دعوت کردم، دعوت و نصیحتم جز بر فرار و اعراض آنها نیفزود هر چه آنان را به مغفرت و آمرزش تو خواندم، انگشت بر گوش نهادند و جامه به رخسار افکندند و بر کفر اصرار و لجاج ورزیدند و سخت راه تکبر و نخوت پیمودند، باز هم آنهارا به صدای بلند دعوت کردم آنگاه آنها را آشکار و علنی و در خلوت و پنهانی خواندم.

      افسرده و دلشکسته از سرکشی قوم، به دعا نشست که پروردگارا این قوم با پند و سخن من هدایت نگشته و جز این اندک مردم، کسی از من اطاعت نخواهد کرد. پروردگارا، اینان نه گوش می دهند و نه از اخبار گذشته متنبه می گردند.خواب غفلت، جسم و جانشان را ربوده است. عذابی بفرست که اینان شایسته عذابند و جز عذاب تو راهی برای بیداریشان نیست.

      خداوند نیز نوح را وعده داد تا عذابی بفرستد که ستمکاران را نابود و دیگران را متنبه کند. ولی زمان تحقق این وعده را مشخص نفرمود.

     چون نوح نهصد و پنجاه سال در انتظار تحقق وعده الهی کوشید، نه ناامید شد و نه از تلاش خویش باز نشست و بسیار به هدایت قوم پرداخت،  بسیار پند داد و بسیار اندرز گفت و در اندوه این جهالت ناله کرد و بسیار گریست، نوح نامیده شد. هر چند این انتظار طولانی سبب می گشت از عده قلیل مردان او کاسته شود.

     نهصد و پنجاه سال به دستور خداوند صبر کرد، درخت خرما کاشت و کشتی ساخت که ابتدا طعنه قوم را برانگیخت ولی بعد به چشم خویش دیدند که مایه نجات، همان کشتی تمسخر شده آنهاست.

     کشتی نجات او بر بالای موج های آب و زیر تکان های سخت طوفان به آرامی حرکت کرد. ساکنان خود را نجات داد وآنها را به ساحل امنیت در خاک نشاند.

     " اهل بیت من مانند کشتی نوح هستند هر کس بدان سوار شود نجات می یابد و هر کس از آن سر پیچی کند از بین می برد."  

    انتظار، صبر می خواهد به صبوری نوح، صبری همراه با تلاش، صبری که ناامیدی در آن راه ندارد سکون را نمی پذیرد و زمان دراز، آنرا از پا نخواهد نشاند.

    منتظر نیز صابر است، صبری دارد بسان نوح که استقامت او را بارور خواهد ساخت. کشتی نجاتی دارد که در تلاطم غیبت بدان چنگ می زند تا وعده خداوند تحقق پذیرد و او را به ساحل ظهور رهنمون سازد.

    صبر را از نوح بیاموزیم که:

                              ...انَّ الله لا یُخلِفُ المیعاد.

ادامه دارد....

نوشته شده توسط زهره لولوئی | لینک ثابت | موضوع: |

آبیاری نهال عقیده

وقتی ساختمانی محکم و عظیم باشد، تخریب آن با کلنگ و تیشه یا غیر ممکن است و یا توانسوز و طاقت فرسا

باید پایه ها را لق کرد و به ستون ها یی که بار اصلی بنا بر آن استوار است ضربه زد، تا در پی آن بنای عظیم فرو ریزد.

فکر و باور های مقدس تو نیز این سان عظیم است و ضد ضربه آنچه را هم که عمل می کنی بر  همین پایه های عقیدتی استوار است.

دشمن چه می کند وبه کجا ضربه می زند؟

اگر دشمن بتواند بذر یک شک را در زمین دلت  بکارد رفته رفته  این بذر می روید  جوانه  می زند  تنومند   می شود به نحوی که دیگر نمی توانی حریفش شوی .

زیر سوال بردن باور های اعتقادی یکی از شگردهای دشمن است.

وقتی دو دل شدی، وقتی نسبت به اصول دین مسئله دار شدی، اگر نماز نخواندی، روزه نگرفتی، قرآن و حدیث در تو اثر نکرد، از قبر و قیامت و حساب و کتاب نترسیدی، اینها ثمره همان بذری است که در سینه ات کاشته اند و پیوسته از میوه اش بهره می برند.

وآنکه ضرر می کند و به تدریج می پوسد و خشک می شود تویی.

آن غارت زده سرمایه باخته تویی.

ایجاد شک و شبهه در آنچه اعتقاد داری همان لق کردن پایه های ساختمان عظیم دینداری است.

البته از لعاب ظاهر فریب این سم مهلک نباید غافل بود گاهی به بهانه تحقیق انسان را به وادی های تردید می کشند و لعاب روشنفکری به روی بی اعتقادی می زنند.

دین را از که باید آموخت، کدام سرچشمه، کدام گوینده و نویسنده؟

امیرالمومنین علیه السلام می فرمایند: « مومن آیین خود را از خدا می گیرد نه از رأی و نظر خود ...

ای مردم مواظب دینتان باشید محکم به آن بچشبید، مبادا هیچ کس شما را از دینتان جدا کند...»

هشدار امیرالمومنین علیه السلام جدی است هر زمان در برابر خدا بتهایی پیدا می شوند که مردم را به خود می خوانند. مواظب باشید کلاه دینتان را باد فتنه نبرد.

آنکه باور های خود را ببازد چیزی برایش نمانده است .

نوشته شده توسط زهره لولوئی | لینک ثابت | موضوع: |

از علي بانگ اذان امشب به گوش ما نيامد

مسجد کوفه پُر از جمعيت و مولا نيامد

نخل‌هاي کوفه مي‌گريند و مي‌گويند باهم

آنکه بود از اشک چشمش آبيار ما نيامد

پيرنابيناي مسکيني چنين مي‌گفت امشب

اي خدا، يار من مسکين نابينا نيامد

کودکي با کودکي مي‌گفت من بي‌شام خفتم

آنکه بر ما شام مي‌آورد آمد يا نيامد؟

دامن مادر گرفته گوشه ويرانه طفلي

گويد اي مادر بگو امشب چرا بابا نيامد

با صداي پاي او لب‌هاي ما مي‌گشت خندان

چشم ما گريان شد و از او صداي پا نيامد

چاه گويد من از آن مولا هزاران راز دارم

رازدارِ در ميان جامعه تنها نيامد

نوشته شده توسط زهره لولوئی | لینک ثابت | موضوع: |

copyright @ 2005-2006 استفاده از مطالب با ذكر منبع مجاز است قالب امام زمان طراحی شده توسط فرشاد احمدی